تبليغاتX
شاه پريون

وبه کدامین گناه

پریای معصوم را

 به مسلخ بردنند

 و به مصلوب زمان

در آوردند؟

+ نوشته شده توسط پريا در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 9:59 |

همه کودکی ام به پای اسباب بازی هایم گذشت.

پوچ بود و پوچ بود و پوچ..

غرق در لذت بازی

وای اسباب بازی..


بعد ها

اسبابـه بازی..

+ نوشته شده توسط پريا در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 9:51 |

من نمی دانم که چرا؟

در این کورسو های دور

در این بیغوله راه ها

 گذری به دیدارت نیست؟

من نمی خواهم بدانم که چیست

 آن راز نهفته در چشمانت

آن سبوی لبریز از بلور..

من نمیدانم که چرا؟

 اینجا عشق بی معنی ست؟

 

+ نوشته شده توسط پريا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 9:43 |
داره بهار مي ياد يواش يواش. امروز تو حياط پشتي روي تاب نشسته بودم و به تو فكر مي كردم.صداي

 

 پاش اومد با همون طنين هميشگي اش . با عطر دل انگيز گلاش با شكوفه دادن نارنج ها و اناراي ....

 

مي گه همين امروز فرداست كه ديگه بيام پيشت و بازم با هم باشيم ، مي گم من كه چشمم آب

 

نمي خوره هر چي خدا بخاد.

 

اون شب كه تلفن زدي تا صبح چشمام رو هم نرفت؛ دلم برات پر مي كشيد ،

 

 برا دل مهربونت؛

 

 برا دستاي سفيد و نرمت؛

 

برا چشماي عسلي نازت.

 

برا همه چيت؛

 

 برا همه خاطراتي كه با هم داشتيم دلم نمي خاد كه تو هم مث من بشي بهت ميگم ول كن

 

بهت مي گم تو كه خودت بهم گفتي بابا بي خيال.... چرا ؟ حالا چطور شده؟!

 

تو كه خودت همه چيزو  مي دوني تو كه خودت مي گفتي كه نشم

 اين مرضو نگيرم نرم طرفش ولي من....

 

مي گم تو هم نكن قربون دلت بشم الهي!

 

مي گي خدا نكنه.

 

بهت مي گم سنگ باش تا آب چشمه نتو نه تو رو با خودش هر جا دلش خواست ببره.

 

هيچ وقت فكرشو هم نمي كردم،

 

 كه يه روزي بخام

 

ازت جدا بشم

 

هيچ وقت فكر نمي كردم كه واسه هفته ها نتونم تو رو ببينم ؛واسه ماه ها نتونم مث قديم قديمآ تو بغلت

 

 بخوابم

 

 تو آغوش گرمت. از نبودنت چي بگم؟ من همين الآن تو رو مي خام تو رو مي خام...

 

قهر كردنت يادته؟ چقدر با هات دعوا مي كردم و آخرش م بايد نازتو مي كشيدم و تو مي گفتي كه من

 

 قهر نبودم و بعد مي خنديدي و زبون كوچولوتو در مي آوردي و دستاتو  با لاي سرت تكون مي دادي و

 

 

حرس منو در مي آوردي.........

+ نوشته شده توسط پريا در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 9:37 |
بعد از مدت  ها دوباره اومدم

از لطف همتون ممنونم

خیلی دوستون دارم

و دنبال رد پاتون میگردم

راستی فردا یکی دیگه از شعرامو در گوشی براتون میگم.

+ نوشته شده توسط پريا در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 9:34 |

در اين گرداب هاي درد

 

كه اين زورق مي رود تا غرق..

 

و اميدي به ساحل نيست؛

 

در اين تنهاترين ماندن

 

ميان مردمان غرب تا شرق،

 

اميدم هست شايد باز گردي...

 

 در اين شبهاي جاويدان،

 

كه بس ديرند

 

 ميان حجم هاي چشم در راهي كه

 

بس دورند؛

 

و  زير اين همه خورشيد،

 

كه اندر قعر سايه خواب مستورند؛

 

دمادم

 

بي محابا

 

شكسته دل

 

شكسته پا

 

اميدم هست شايد باز گردي..

 

با تني فرسوده،

 

جاني خسته

 

از دوري

 

و چشمي

 

خيره بر در

 

در عذاب اين فقس

 

اين تنگي مفرط

 

كه مي سوزم

 

كه مي پوسم

 

اميدم هست شايد باز گردي..

در اين گرداب هاي درد

 

كه اين زورق مي رود تا غرق..

 

و اميدي به ساحل نيست؛

 

در اين تنهاترين ماندن

 

ميان مردمان غرب تا شرق،

 

اميدم هست شايد باز گردي...

 

 در اين شبهاي جاويدان،

 

كه بس ديرند

 

 ميان حجم هاي چشم در راهي كه

 

بس دورند؛

 

و  زير اين همه خورشيد،

 

كه اندر قعر سايه خواب مستورند؛

 

دمادم

 

بي محابا

 

شكسته دل

 

شكسته پا

 

اميدم هست شايد باز گردي..

 

با تني فرسوده،

 

جاني خسته

 

از دوري

 

و چشمي

 

خيره بر در

 

در عذاب اين فقس

 

اين تنگي مفرط

 

كه مي سوزم

 

كه مي پوسم

 

اميدم هست شايد باز گردي..

 

اميدم هست شايد باز گردي.....

 

اميدم هست شايد باز گردي.....

+ نوشته شده توسط پريا در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:31 |
مرا از هیبت باد خزان

             ترسی نیست

                دست به گردنت نیاویختن...

+ نوشته شده توسط پريا در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:30 |

 

وسیع باش و

                    تنها و 

                                سر به زیر و  

                                                    سخت...

+ نوشته شده توسط پريا در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 9:29 |

الهي!

 

تا آموختني را آموختم،

 

و آموختني را جمله بسوختم،

 

اندوخته را بر افروختم ،

 

 

و اندوخته را بيندوختم ،

 

نيست را بفروختم ،

 

 تا هست را بيفروختم .

 

الهي!

 

گاه مي گويي كه فرود آي

 

وگاه مي گويي كه گريز

 

گاه فرمايي كه بيا

 

و گاه گويي كه پرهيز!

 

خدايا نشان قربت است اين ،

 

يا محض رستاخيز؟

 

هرگز بشارت نديدم تهديد آميز

 

اي مهربان برد بار ، اي لطيف و

 

نيك يار

 

آمدم در درگاه:

 

خواهي بناز دار

 

خواهي خوار

+ نوشته شده توسط پريا در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 9:27 |

ای باد های پياپی

 

کاش مرا از ريشه بر فکنيد

 

می خواهم نيستی ام را ببينم

 

که بعد از من

 

کيست که مرا عاشق بود

 

کيست که با من سر سودايی داشت...

+ نوشته شده توسط پريا در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 9:25 |


Powered By
BLOGFA.COM